..........................................
سرم خیلی سنگین شده بود .نفس کشیدن برام سخت شده بود
به سختی چشمامو باز کردم، با یک اتاق و که با رنگ های سفید و ابی تیره تزئین شده بود مواجه شدم، اما دیدن کیان موجب شد دست از انالیز کردن اتاق بردارم ، بهش خیره شده بودم داشتم اتفاقات این چند ساعت اخیر و مرور میکردم ... رانیا، السا، کیان، اوید ... و خالی شدن زیر پام ...یهو از جام پریدم!!!!
سرجام نشستم دستمو رو پیشونیم گذاشتم و گفتم : کی منو نجات داد؟! ...اوید؟؟؟!!!!!
نمیدونم ... ولی حس میکردم واقعا اوید اومده و منو نجات داد.
کیان لبخند زد و بالشتمو مرتب کرد و گفت : نه، بهتره دراز بکشی ، هنوز حالت خوب نشد!
امیدم وحالم بدجور گرفته شد!
از کلمه نه هم بدم اومد ...!
دراز کشیدم و گفتم: پس کی نجاتم داد؟!
کیان به من دیوار بالای سرمن خیره شد و گفت: یک مرد خوشتیپ و باکلاس و خوشپوش و جذاب و خلاصه حسابی دخترکش مثل بتمن اومد نجاتت داد!
تعجب کرده بودم! معنی این چرت و پرتا و نمی فهمیدم !
چشمامو چپ کردم و با حالت مسخره ای گفتم : مسئله طرح میکنی؟
خندید و به من نگاه کرد
-مسئله چیه؟! مگه چندتا مرد مثل من تو دنیا هست؟!
ایندفعه نوبت من بودم بخندم، دلم نیومد ضایع ش کنم! بزار دلش خوش باشه!
البته راستم میگفت! فقط مثل بتمنشو نه! تصور اینکه کیان با یک شنل مشکی بیاد منو نجات بده هم خنده دار بود!
اما یک لحظه لبخندم خشک شد!
السا! السا تو بغل کیان چه نقشی داشت؟!
سوالمو به زبون اوردم
-کیان السا اونجا .. اونم این همه نزدیک به تو .. چیکار داشت؟!
لبخند قشنگی زد و گفت:علی عمر از منو و السا خواست یمدت تو کاخ ش بمونیم ! و تو این مدت باید رانیا فکر کنه من و السا با هم رابطه داریم!
یک لحظه خشکم زد! من و کیان قرار بود تو یک خونه بمونیم!
وقتی حرفاشو درست درک کردم پریدم و بغلش کردم اونقدر ذوق داشتم سفت فشارش دادم و گفتم: خیلی خوبه ... خیلی!
اما یکهو از بغلش بیرون اومدم و روبه روش نشستم
-کیان چرا باید تظاهر کنی با السا دوستی ؟!
-دستور علی عمره!
-یعنی چی که دستور علی عمره؟! پوزخندی زدم و ادامه دادم: رابطه های عشقیتم باید زیر نظر رئیست باشه؟!
کیان اخمی کرد و گفت: اون رئیسم نیست! من فقط براش کار میکنم .. همین!
منم اخمی کردم و گفتم: چرا باید همچین چیزی ازت بخواد؟
شونه شو بالا انداخت و گفت: چون من با خواهرش بهم زدم میخواست مطمئن بشه که خواهرش دیگه نزدیک من نمیاد! چطور بگم، میخواست با وجود السا رانیا طرف من نیاد!
پوزخند زدم و زیرلب گفتم: معلومه که چقدر رانیا توجه میکنه به السا! اما..
نزاشت ادامه حرفمو بگم که با انگشت اشاره ش مانع حرف زدنم شد و گفت: فقط یک تظاهره ویدا خانوم ! من هیچوقت سر یک تظاهر بحث نمیکنم ... پیشونیمو بوسید و ادامه داد ... مهم اینه قلبم کجاست!
با این حرفش کلی ذوق کردم و ذوقم و با لبخندی نشون دادم .
-خب من برم به علی عمر خبر بدم که بهوش اومدی! توام بهتره یکم استراحت کنی!
- باشه
کیان بلند شد بره که سریع صداش کردم، دوباره برگشت و خواست چیزی بگه که من یکم بلند شدم و خواستم ببوسمش که دستشو رو لبام گزاشت و بلند شد و همینطور که میرفت طرف در میگفت: بزار برم و توام استراحت کنی! اگه یه حرکتی کنی من دیگه نمیتونم برم!!!!!
و خارج شد!
حسابی حرصم گرفته بود! خودم و پرت کرده بودم رو تخت و لبمو با حرص میجویدم!
همون موقع قسم خوردم دیگه هیچوقتِ هیچوقت برای بوسیدن کیان پیشقدم نشدم!
..........سوم شخص......
ساعت تقریبا یازده و نیم وکیان در اتاق ویدایش رابست و ارام ارام از پله ها پائین امد از حرکت اخر ویدا تعجب کرده بود و ناراحت از اینکه اجازه بوسیدن نداد، اما نبایدم میداد، اخر عشق بازی برای یک دختری که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده واقعا هم زود و خطرناک بود! ممکن بود نفسش بگیرد! حالا جلوی ساحل نشسته بود، از اینهمه علاقه ویدا نسبت به دشمنش (اوید) بیزار بود! و در دلش ارزو کرد ای کاش ویدا خواهر اوید نبود!
یادش به علی عمر افتاد، باید به او خبر میداد تلفنش را از داخل جیبش در اورد و روشن کرد، ۲۴تا تماس بی پاسخ و چندتا sms!
خواست تماس را با علی عمر برقرار کند که خودش زنگ زد!
کیان در دلش سرعت عمل علی عمر را تحسین کرد و تماس را برقرار کرد
-بله؟!
- تو کجایی پسر؟! یک لحظه غیبت زد، ویدا هم گم شده!
-پیشِ منه!
-چی؟! پیش تو؟! خب به من خبر میدادی از این نگرانی در بیام!
کیان پوزخند زد، خوب از قدرت و نفوذ علی عمر خبر داشت، میدانست در مدت دو دقیقه سوزن را در دبی پیدا کند! در ضمن همیشه سایه مردی را پشت سرش حس میکرد!
- فراموش کرده بودم!
علی عمر نفسی کشید و گفت: السا خیلی نگرانته، میخوای تلفنو بهش بدم!؟
کیان اصلا اعصاب تظاهر را نداشت ، محکم گفت: نه!
- خب کی برمگردین؟!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
............................
ویدا:
داشتم دیوونه میشدم! تقریبا یک هفته بود که علی عمر دستور داده فقط یک پرستار از اتاقم خارج و وارد بشه و منم تا خوب شدنم نباید از اتاقم خارج بشم!
حالم خیلی خوب شده بود، دیگه مریضی ای تو وجودم احساس نمیکردم!
به پرستار گفته بودم به علی عمر بگه میتونم برم بیرون یا نه و اون پرستار عوضی هنوز نیومد!
دختره ی از دماغ فیل افتاده! خداییش خیلی رو مخ ادم بود!
تازه اینکه فقط چند متر با کیان فاصله دارم منو دیوونه میکرد!
بلاخره خانوم تشریف فرماشدن!
غذامو رو میز گزاشت و خواست بره که داد زدم: میتونم برم بیرون؟ علی عمر چی گفت؟!
-گفت ازادی! در ضمن گفتن وقتی از اتاقت خارج شدی بری
تو اتاقش، مثل اینکه کارت داره!
به ساعت نگاه کردم، تقریبا یازده بود!
-الان یکم دیروقت نیست ؟!
-شونه شو بالا انداخت و گفت: بهتره حرفشو گوش کنی و بری، در ضمن فکر کنم بیدار باشه!
-باشه!
- فکر کنم دیگه نمیبینمت، خدافظ!
-امیدوارم! خدافظ!
از چهره ش معلوم بود از امیدوار گفتن من ناراحت شده بود! ولی بدرک!
به محض خارج شدن اون دختره منم پریدم بیرون، اول میخواستم برم بگردم دنبال کیان ولی یاد حرف پرستار افتادم، سریع میرفتم ببینم چیکارم داره و بعدشم میرفتم پیش کیان!
به طرف اتاقش رفتم و در زدم، دوباره و دوباره! شک داشتم که درو باز کنم یا نه! بلاخره بعد از کلی کلنجار با خودم اروم در و باز کردم!
با دیدن صحنه روبه روم چشمام چهارتا شد!
فوری برگشتم و در بستم!
دستم رو رو قلبم گزاشتم، اب دهنم و قورت دادم و از ویلا خارج شدم ... به یک درخت تکیه دادم و اروم نشستم!
سرم درد گرفته بود! و چقدر سریع با دیدن س.ک.س دو نفر سیستم های عصبیم شروع به کار افتادن و یک سردرد عجیب به جونم انداختن!
امیدوار بودم که منو ندیده باشن و فکر کنم که ندیدن.!
گیج شده بودم .. خیلی گیج!
مگه قرار نبود السا و کیان تظاهر رابطه داشتن کنن؟!
پس چرا السا بغل علی عمر بود ؟
همه چیز خیلی پیچیده شده بود !
اما رابطه علی عمر و السا به من مربوط نمیشد!
نفس کشیدم و این همه کثیفی که تو وجود السا بود منو شرمنده میکرد!
حتی از اینکه همجنس این زنم هم منو شرمنده میکرد...!
یاد مادرم افتادم .. همیشه میگفت با دخترای بی حیا دوست نشم و محلشون ندم !...یهو قلبم تیر کشید! بدجور دلتنگش شده بودم!
بغضم گرفته بود و با یاد اینکه امکان داره روزی برادرم و ببینم اما مادرم و هیچوقت نخواهم دید بغضم ترکید ... بدبجور هم ترکید .... با گریه گفتم :مامان کجایی دختر بدبخت شده؟! ... مامان کجایی دختر فقط با بی حیاها میگرده؟!.. مامان میشه بیای؟!..میشه بیای و منو نجات بدی؟!.... ماماااان؟؟؟...میشه بیای و منو بغل کنی؟؟؟ ... اصلا چرا نیستی؟!...میشه بیای با دستات صورتمو بگیری و بگی مگه من مردم که تو داری گریه میکنی؟! ..میشه من بگم مامان؟ .. تو بگی جان دلم؟!!!
از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم .... به داخل اتاقم رفتم در اتاقم و بستم و رو تختم دراز کشیدم و سرمو تو بالشتم فرو کردم ... فقط یک چیزی تو ذهنم بود ... مادر .. واگه مادرم بود .. هیچوقت این اشتباه و مرتکب نمیشدم!
......................
صبح شده بود ... تقریبا سردردم بهتر شده بود! بلند شدم و رفتم تو دستشوری .. از اینه به خودم نگاه کردم .. وای خدایا! چقدر چشمام پف کرده بود! چقدر دیشب گریه کردم!
اهی کشیدم و چند با به صورتم اب پاشیدم وارد تراس اتاقم شدم که چشمم به کیان خورد! دیگه طاقت نیاوردم!
بدون اینکه به لباسم توجه کنم یه شال سرم کردم و میشه گفت تا باغ پروار کردم!
کیان ایستاده بود و ورزش میکرد اروم اروم از پشت دستامو دور کمرش حلقه کردم و کیانی که سریع برگشت و با دیدن من چشماش چهار تا شد!
-تو اینجا چیکار میکنی؟! بلاخره علی عمر اجازه داد بیای بیرون!
- اره! اومدم ورزش کنم!
کیان خندید ...
-واقعا ؟! چه خوب! ولی مطمئنی فقط اومدی ورزش کنی؟!
-بله! فقط اومدم ورزش کنم!
-پس بغل کردن من چی بود؟!
یک تای ابرومو بالا دادم و گفتم: فقط احضار وجود!
- باشه!!!
- خب بریم ورزش؟!
-فقط پشت سرم بدو،تا تموم نشدن ورزش احضار وجود ممنوع!
- ورزشم تموم شد احضار وجود خبری نیست!
-خب بدویم . اوکی؟!
-ok!
به محض اوکی گفتن من پا گذاشت به دویدن و منم پشت سرش میدویدم!
...............
دیگه داشتم میمردم! دو ساعته که داریم میدویم و کیانم بیخیال من میدوید!
دیگه داشتم به خودم و اجداد خودم فوش میدادم! همون لحظه قشم خوردم دیگه از کلمه اوکی استفاده نکنم ونزارم کیان استفاده کنه و نزارم بچه هام از اوکی استفاده کنن!
اخه مگه من تنم میخارید که گفتم اومدم ورزش کنم؟! اصلا من به گور بابام بخندم که بیام ورزش!
خدا لعنتت نکنه کیان! پیر نشی الهی!
بقیه زوجا دو روز همدیگه و نمیبینن کلی رمانتیک بازی در میارن ! حالا مایک هفته همو ندیدیم ولی مثل احمقا داریم ورزش میکنیم!
دیگه داشت جونم به لبم میرسید که خودم و پرت کردم رو زمین داد زدم
-کیاااااااااااننننن .....جون عزیز ترین فرد زندگیت ایست کن! .. دیگه بی ویدا شدی!
یک لحظه خشکش زد و برگشت ولی وقتی منو سالم (البته در حال غش کردن! ) دید نفسش و با فوت بیرون داد!
-تو چرا نشستی؟ پاشو بدویم!
-خسته شدم!
خندید!
-جدی که نمیگی؟! تازه دوساعت داریم ورزش میکنیم! پاشو .. هنوز زوده واسه خسته شدن!
-ببین اقا کیان، فهمیدم ورزشکاری و خستگی ناپذیر! د اخه مگه فکر کردی بتمنی که میخوای تا ده ساعت بدوی؟! اخه مرد مومن
دو ساعت داری با سرعت زیاد میدوی! شرمنده دیگه من نیروهای ماوراالطبیعه ندارم! تو میخوای بدوی بدو من دیگه دارم میمیمرم!
یک طناب از تو جیبش در اورد و گفت : وقتی تو خستگیتو بگیری من طناب میزنم!
همینجوری مثل منگلا داشتم نگاش میکردم و اونم طناب میزد و با طناب زدنش مخ منو ویران کرده بود.. هر لحظه بیشتر به من انگیزه میداد با تبر از وسط نصفش کنم!
بخدا اگه یک دختر و پسر دیگه بودن الان دختر داشت فیض میبرد! حالا من سیاه بخت دارم مثل منگلا طناب زدن این منگل تر(منظورش کیانه ._.بی ادبِ د بی ادب) از خودم و نگاه میکردم!
هوفی کردم و سرم و انداختم پایین، این بی حیا اگه تا صبح هم نگاش میکردم هم طناب میزد!
بیخیال دراز کشیدم که کیانم اومد کنارم دراز کشید و روبه من رو دستش تکیه داد و گفت: راستییییی!
و اونقدر این راستیشو بلند گفت که من از جام پریدم!
- چی راستی؟!
یعنی پسره بی حیا منتظر بود من دراز بکشم تا طناب زدنشو ول کنه؟!
یعنی نوبره والا! ولی ذوق کرده بودم! بلاخره میتونستیم اگه خدا بخواد یکم رمانتیک بازی در بیاریم! (تو که بی حیا تری! )
من نشسته بودم و کیان دراز کشیده به دستش تکیه داده بود و گفت: از اینکه نجاتت دادم ازم تشکر نکردی!!!
پیچم شل شده بود!
عمرا اگه ازش تشکر میکردم
با لحن مسخره ای و با ابرو ها به طنابش اشاره کردم و گفتم: برو طنابتو بزن! بزار منم تو حال خودم باشم!
خندید و مچ دستمو گرفت و منو کشید سمت زمین!
حالا من و کیان رو چمنا بغل هم دیگه بودیم!
موهامو نوازش کرد و تو گوشم گفت: تشکر زبانی نمیخوام که!
یعنی میخواست بوسش کنم ؟!
نه من با خودم عهد بسته بودم که هیچوقت واسه بوسیدنش پیش قدم نشم! شونه هامو بالا انداختم و گفتم: منظورتو متوجه نمیشم!
اروم بلند شد و رو به روی من نیم خیز شد و نرم و اروم لب هام و بوسید! و منم خب چی انتظار دارین؟! همراهیش کردم دیگه ._. !
بعد از بوسیدن لب هام پیشونیمو بوسید!
-یادم رفته بود اول اینکارو کنم! این لب هات واسه ادم حواس نمیزارن که!
خنده م گرفته بود.. ولی نخندیدم! باز میگفت این دختره چقدر بی حیاست! والا!
گردنم و میبوسید گاهی هم خیلی اروم گاز میگرفت! و خب منم (چی انتظار دارین؟! دردش میگرفت دیگه! ._. )
رفته بودم تو حس اما وقتی دستشو از زیر بلیزم گزاشت رو شکم .. یک لحظه شکمم یخ زد!
یک لحظه از چیزی که چند لحظه قبل قرار بود اتفاق بیوفته استرس وجودم و فرا گرفت!
- کیان؟؟!
از بوسیدن گلوم دست برداشت و گفت: جانم
-کی بسه؟
-هیچوقت برای من بس نیست! هیچوقت! ولی هرچی که تو بگی!
اروم گفتم: بسه! برای اینبار .بسه!
اروم بلند شد و من سریع ایستادم و بدو بدو به طرف اتاقم که چه عرض کنم! .. تقریبا پرواز کردم!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
3. شاه بی شین
"شاه بی شین" را میتوان به عنوان یکی از برترین رمانهای روایت مستند گونه از زندگی یک شاه معرفی کرد. این رمان داستان زندگی محمدرضا شاه را چنان بی پرده و واقع گرایانه بیان میکند که حس میکنید مدتهاست وی را میشناسید! خواندن این رمان تاریخی علاوه بر اینکه لذت مطالعه یک رمان با پرداخت عالی و روایت کم نظیر را برای شما به ارمغان می آورد به شما کمک میکند با وقایع مهم تاریخی زمان پهلوی بهتر آشنا شوید.
4. جنایت و مکافات
در کنار رمان های عاشقانه ای که میخوانید بهتر است سری هم به "جنایت و مکافات" داستایوسکی بزنید! داستایوفسکی در این رمان به بررسی انگیزه های قتل و تاثیرات مخرب قتل بر قاتل میپردازد. پرداخت و شخصیت پردازی این داستان آن چنان قوی است که در میانه داستان از خود میپرسد "نکند داستایوسکی خود یک قاتل باشد؟!" این رمان زیبا را از دست ندهید.این رمان خارجی را از دست ندهید.
در این مقاله به معرفی 4 رمان در ژانر های مختلف پرداختیم. درحال حاضر رمان های عاشقانه جزء پرطرفدارترین رمانها در ایران هستند و معمولا افراد کمی سراغ رمان های جنایی و تاریخی میروند از این رو توصیه میکنم خود را محدود به یک موضوع و یک ژانر نکنید و لذت خواندن رمان های غیرعاشقانه را هم تجربه کنید.
(این رمان ها بزوی در وب رمان رمان رمان قرار خواهد گرفت)
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان